غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

371

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و پدر همواره او را مشمول عطوفت گردانيده و همت برتر بيتش ميگماشت اما در آن اوقات كه ملك شمس الدين در قلعهء خيسار پاى در دامن انزوا كشيده بود ملك فخر الدين بر ترك ادبى جسارت نمود و پدر از پسر آزرده خاطر گشته او را حبس فرمود و ملك با طايفهء از خواص مدت هفت سال در محبس مانده در شهور سنهء ثلث و تسعين و ستمائه فرصت يافت و بند خود را درهم شكسته بقلعهء بالا رفت و متحصن شد و هرچند ملك شمس الدين قاصدان و استمالت نامها فرستاده او را بپايان طلبيده بر قول پدر اعتماد نكرد و امير نوروز كه در آن زمان بيمن دولت غازان راتق و فاتق ممالك ايران بود ايلچيان پيش ملك شمس الدين ارسال داشته زبان بشفاعت ملك‌زاده بگشاد و نوشت كه او را بدينجانب ميبايد فرستاد و ملك شمس الدين در جواب امير نوروز بقلم درآورد كه از ناصيهء حال فرزند فخر الدين چنان تفرس مينمايد كه او را نه قابليت ملازمت آن جنابست و نه صلاحيت مصاحبت اينجانب اميد آنكه از سر رعايتش در گذرند و او را هم بر اين حال بگذارند و امير نوروز كرت ديگرى قاصدى ارسال داشته درين باب چندان مبالغه نمود كه ملك شمس الدين ملك فخر الدين را بعهد و ايمان از جانب خود ايمن گردانيد تا از قلعه پايان آمده متوجه خدمت امير نوروز گرديد و چون بصحبت آن امير دوست نواز رسيد بانواع اعزاز معزز گشته امير نوروز و برادرزاده خود را با وى در سلك ازدواج كشيد و كيفيت كمال قابليتش را بعرض غازان رسانيده او را با طبل و علم و منشور حكومت بصوب دار السلطنهء هراة روان گردانيد و ملك فخر الدين بعظمى هرچه تمامتر به آن بلده فاخره در آمد - باستمالت سپاهى و رعيت پرداخت و در عدل و انصاف كوشيد آنمملكت را معمور و آبادان ساخت اما چنانچه در جزء اول ازين مجلد مذكور شد در سنهء 699 كه امير نوروز از غازان گريخته پناه به دو برد و حقوق تربيت امير نوروز را نابوده انگاشته او را بقتلقشاه نويان سپرد تا بقتل آورد و لشگر كشيدن دانشمند بهادر در زمان اولجايتو سلطان بدار السلطنة هراة و كشته شدن او در قلعه اختيار الدين بشمشير غدر جمال الدين محمد سام در زمان ملك - فخر الدين روى نمود و همدران ايام در شهور سنهء 706 ملك فخر الدين در حصار اشكلجه بعالم آخرت توجه نمود قلعه اختيار الدين و خانقاهى كه در دوران دار السلطنه هراة ببازار ملك واقعست از جمله بناهاء ملك فخر الدين است و ربيعى شاعر با وى معاصر بود و كرت‌نامه را بنام نامى او نظم نمود و ملك فخر الدين بهنر و كاردانى موصوف و بشجاعت و بهادرى معروف بود و در طريق بزم و رزم از رستم و حاتم را حج نمود بيت دست رستم ببست كوشش او * نام حاتم ببرد بخشش او و در ايام ايالت خود حكم فرمود كه هرزنيكه روز از خانه بيرون آيد چادر او را سياه كنند و سر برهنه گرد بازارها برآورند و سروريش مقامران را فرمود كه كه بتراشند و شراب خواران را بعد از جزاء شرع در زنجير كشيده بخشت و ناوه كشيدن تكليف نمايند و در انشاء و اختراع نظم و نثر از انباء ملوك سمت امتياز داشت و به خوردن ورق الخيال گاهى اشتعال مينموده و در وصف آن ابيات بر صفحهء روزگار گذاشته اين رباعى از آن جمله است رباعى هرگه كه من از سبزه طرب ناك شوم * شايستهء سبز خنك افلاك